یک دو قدم دورترک
حبل الورید غیرتِ مردانِ مرد نیست نزدیکتر به تو... نه ! تو نزدیک تر به من !... - تا آیه آیه، وحی برقصم شبیه شعر - خواب هزار ساله این شهر منجمد - در این نبرد تن به تن آشفته ... تن به تن ؟! ... بانو ! تمام بُعد زمان رو به روی ماست ! تو حرف تازه ای و غزل می زند ورق - هر صفحه را به بوسه تو مُهر می کند ... ... می آید و دوباره رصد می کند ... تو را ! نه ! ...صد هزار باره ! ....یقین می کند ! ... و بعد : درست روی همین مصرع نخست برقص ! هزار نامه سرخ از لبان خود بفرست (1) ورق بزن ، ادبیات غرب و شرق تویی تو شور کردی عشقی ، شراب شیرازی به جستجوی زمانی که می رود از دست (2) به دف بکوب و بچرخان شلال گیسو را در این زمانه بیگانه وار طاعونی (3) تو شانس آخر این نسلهای نومیدی * (1) از پس فراقی طولانی / آنگاه که می بوسمت / احساس می کنم که نامه ای شتابزده را / به صندوق پست سرخی افکنده ام (نزار قبانی ) اشعار و توضیحات:جناب آقای سیامک بهرام پرور بازهم اردیبهشت و هیجدهمین روزش...روز تولدم را برخلاف انتظار بسیاری دوست دارم... اين گونه بر دوراهي تقدير من نايست شاعر:جناب آقای جواد کلیدری گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد روستا از چشمِ من افتاد، دیگر مثلِ قبل بیتو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد سوختم آنگونه در تب، آه از مادر بپرس ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت زنده یاد نجمه زارع موی تو را رسول خدا شانه می کند عطرش میان خانه مان خانه می کند می دانی آن نگاه زلال این صدای گرم این خانه را چگونه پریخانه می کند؟! این چادر سفید زمان نماز صبح یاس مرا شبیه به پروانه می کند! حس می کنم گرفته دلت گرچه ساکتی دنیا چه با تو ای گل ریحانه می کند بانو نگو که "خسته شدم،وقت رفتن است" فکرش مرا به جان تو دیوانه می کند = فکری به حال خستگی ما نمی کنی وقتی که قصد رفتن ازین خانه می کنی؟! * یاد از تو و کبودی آن شانه می کنم می میرم آه و موی تو را شانه می کنم تا عطر تو همیشه بماند درین اطاق در را به روی هیچ کسی وا نمی کنم! باید تو را به منزل امنی رساند عزیز فکری به حال دفن غریبانه می کنم! * کو آن صدف که لایق دردانه من است؟ ابریشمی که در خور پروانه من است؟! شاعر:سركارخانم نغمه مستشارنظامي عاشق نمی شوی که بینی چه می کشم يک شب که مثل مرگ حقيقت نداشتم i چشمم به دست و ساعتتان بود، اگر چه که من به نگاه هاي بد، عادت نداشتم! انگار در تماس دل و چشم و ساعتت تعريفي از زبانِ خجالت نداشتم دستم به نبض ساعت تو ... « زود تر بزن !» دستم به نبض دستِ تو ... « جرأت نداشتم » خانم! چقدر مانده به دستانـَ...( نَه)، ساعتت ؟ تا لمس لحظه هاي تو فرصت نداشتم ? من باز مثل عقربه ها خواب ديده بود "من" مرده بود و قدرت حرکت نداشتم بعد از تو با خطوط زمان قهر کرده ام درياي گيج بودم و وسعت نداشتم بعد از تو بي مهارترين «گريه» ها شدم اصلاً به « مردِ گُنده» شباهت نداشتم روزي هزار بار به خود گفته ام که کاش کاري به کار ساعت دستت نداشتم باور کن اتفاق نبود، «عاشق ات شدم» "من" را ببخش! قصدِ جسارت نداشتم! شاعر:جناب آقای محمد مبلغ الاسلام مي چرخد آسمان و زمين دور ماهتان مي آيد اين چه خوب به چشم سياهتان لطفا سفارشي بشود پيش شاهتان اما نترس، پاي دل من گناهتان عمريست دلخوشم به همين اشتباهتان شاعر:جناب آقای سيد مهدي موسوي دوباره حضرت سقا هوای دریا کرد درون مشک خودش یک قبیله دل جا کرد دلش پر از غم و آتش ولی از ابروهاش برای دلخوشی کودکان گره وا کرد سوار اسب سفیدش شد و به دریا رفت سکینه با نگرانی فقط تماشا کرد که حیدرانه عمویش چطور می جنگید که د رمیانه ی میدان چگونه غوغا کرد رسید بر لب ساحل و جذر و مد شد آب صدای آب عوض شد به یاد طفل رباب همین که چشم عمو بر نگاه آب افتاد نشست بر لب آب و به او تذکر داد اگر بمیری از این شرم بهتر است ای آب که موج میزنی و تشنه مانده طفل رباب هزار شط فرات از نگاه او تر شد شبیه مشک خودش روی ماه او تر شد وزيد مثل نسیمی به سمت نخلستان شبیه باد بهاری و نم نم باران کلاغ های زیادی به آسمان رفتند چه تیر هاکه پریدند و از کمان رفتند هلال شد به روی اسب و مشک در بر داشت و تیر بر بدنش داشت گل می کاشت که تیر تشنه رسیداز کمان یک نامرد و راه را به دل نرم مشک پیدا کرد همین که دشت ز خون مشک تر می شد فضای کرب و بلاهم مدینه تر می شد و بوی یاس کنار شریعه می پیچید نگاه آخر سقا مدینه را می دید که تیر آمد و در شرم چشم او جان داد به قتل عاشق دلخسته عشق فرمان داد عمود آمد و این قصه را دگرگون کرد خسوف شد همه جارا شفق پر از خون کرد شاعر:جناب آقای محسن موسایی دوقطعه ابر که فصل نگاهشان باران دو چشمه عاشق رفتن دو رود سرگردان دو تا نسیم بهشتی پر از لطافت عرش که می وزند در اطراف عرش الرحمان دوتا درخت بهشتی دوشاخه ی زیتون دو گل اگر که ببویی بنفشه و ریحان دوتا فرشته که هرکس اگر ببیندشان به شک بیوفتد از اینکه خداست یا انسان دوسبز پوش بهاری دویا کریم خدا دومجتبای مدینه دو سفره ی احسان دو ابروان کمانی در آسمان خدا که اخم و شادیشان یا عذاب یا غفران دو آسمان بلا که اگر اراده کنند به یک نگاه کنند کوفه را ویران دوکوه سرخ احد در مدینه ی زینب دو ایستاده ترینی که نامشان ایمان دوتا مسافر راهی به گر یه ی یعقوب دوتا عزیز مدینه دو یوسف کنعان دوتا مسیح پسرهای مریم زهرا دوتا عصا به دو دستان زینب عمران دوتا صدف که اگر واکنند لب گویند دو دُر زینبی اند و دو لولو مرجان دوتا عقاب حنایی دوتا پرنده ترین که می کنند در اطراف خیمه ها طیران دوتا علی به دو ذوالفقار می جنگند یکی به نام علی و یکی امام زمان دو بچه شیر حجازی به غرش عباس دوتا یلی که می آیند در دل میدان یکی نگاه به یثرب نمود ونعره کشید که آی قوم سقیفه قبیله ی شیطان ! دودست بسته ی حیدر دوباره باز شده به انتقام دو سیلی که خورده مادرمان اگر که مرد نبردید پیش ما آیید چهل مبارز و یک زن کجاست غیرتتان ! هنوز در وسط کوچه مادر افتاده هنوز فضه به دیوار تکیه اش داده دوباره باد وزید و مدینه پیدا شد دوباره زینب ما در مدینه زهرا شد نوادگان علی در مدینه غریدند و گرد خاک عجیبی دوباره بر پا شد مغیره را که به سیلی زدند- داد زدند که حال نوبت آن مرد بی سرو پا شد دوتا علی بدو شمشیر نصفه اش کردند که پشت کفر به دست دوتا علی تا شد دوباره خیمه ی زینب به هلهله آمد و باز شهر مدینه تبسمش وا شد دوباره باد وزید به کربلا برگشت زمان دوباره گذشت و به ابتدا برگشت به عطر زینبی شان آسمان معطر شد که وقت پر زدن این دوتا کبوتر شد دوباره باد سیاهی به کربلا پیچید و طفل زینب اسیر تمام لشکر شد در ابتدا دوعلی را زهم جدا کردند که چشم کوفه از این پست فطرتی تر شد به سنگ و تیر و کمان و به نیزه و شمشیر خبر دهید گل زینب آه پرپر شد یکی برای تسلای خاطر مادر به قتلگاه نشست و ذبیح مادر شد یکی شبیه به قاسم قدش کشیده شدو یکی به ضربه ی شمشیر مثل اکبر شد یکی کنار برادر خمید مثل حسین وداغدار تن بی سر برادر شد یکی به مادر خود گفت خوب شد حالا که پیش فاطمه شرمندگیت کمتر شد شاعر:جناب آقای رحمان نوازنی
حبل الورید شعر مرا خون تازه شو !
حبل الورید : قیمت یک تار موی تو !
اصلاُ نه این نه آن !... فقط از پیش من نرو -
تا شعله شعله، نور بپاشم به کوچه و -
شهر چراغ قرمز و آژیر و تابلو -
نه !... یک هزار و سیصد هشتاد و سه به دو !!
تاریخ ، حرف کهنه و این عشق حرف نو !
- تقویم را و تا ابدیت ، جلو جلو -
خیام ، مست عطر دهانت ، تلو تلو -
شک می کند ... دوباره رصد می ... دوباره... دو -
تاریخ نو : 1/ 1/ یکسال بعد تو !!
تو ریتم این غزلی ، پس بیا درست برقص !
بیا و پشت به صندوق زرد پست برقص !
نگاه حافظ و گوته به ساق توست ! برقص !
و روح سبز تو همزاد روح موست ...برقص !
به پا به پایی هر واژه پروست برقص !
و تا سه تار تنش را ز غم نشست، برقص !
ببین که خواهش حتی خود کاموست : برقص !
نشستن تو شکست امید نوست ...برقص !...
بفهم ! کل جهان توی این غزل گیجند !
حواسشان به تو و گامهای توست ، به رقص !
(2) به جستجوی زمان از دست رفته از مارسل پروست
(3) بیگانه و طاعون دو اثر از آلبر کامو
اين طور زل نزن به من اي چشمهاي بيست!
اين آشناي گمشده در عمق چشمهات
اين حس نابلد كه مرا پير كرده كيست؟
داري دل مرا به كجا ميبري عزيز!
باور كن اين ستارة تاريك مدتي است
دارد به چشمهاي تو ايمان ميآورد
باور كن اين غريبه تو را عاشقانه زيست
با دستهاي خود كفنم ميكني، ولي
اين عشق... اين ارادت... [اين منصفانه نيست]
دارم به روي دوش تو تشييع ميشوم
من ماندهام كه اين همه آدم براي چيست
من سوختم، هميشه همين طور بوده است
هي، گرگ بيملاحظه! بازي حساب نيست
هرچه کردم ـ هر چه ـ آه انگار آرامم نکرد
گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد
دردِ دل با سایهی دیوار آرامم نکرد
خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد
دستمالِ تببُر نمدار آرامم نکرد
عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد



با اينکه اعتقاد به ساعت نداشتم
بانو! چقدر ساده، چه گيرا نگاهتان
گيسويتان شبيه من و روز و حال من
سرباز، دل ندارد و بي بي خجالتي ست
دستان من به دست شما ، اين گناه نيست
يكبار – اشتباه- " عزيزم" صدا زديد



