تبليغاتX
یک دو قدم دورترک

یک دو قدم دورترک

آغاز می کنم غزلم را به نام تو
حبل الورید شعر مرا خون تازه شو !

حبل الورید غیرتِ مردانِ مرد نیست
حبل الورید : قیمت یک تار موی تو !

نزدیکتر به تو... نه ! تو نزدیک تر به من !...
اصلاُ نه این نه آن !... فقط از پیش من نرو -

- تا آیه آیه، وحی برقصم شبیه شعر
تا شعله شعله، نور بپاشم به کوچه و -

- خواب هزار ساله این شهر منجمد
شهر چراغ قرمز و آژیر و تابلو -

- در این نبرد تن به تن آشفته ... تن به تن ؟! ...
نه !... یک هزار و سیصد هشتاد و سه به دو !!

بانو ! تمام بُعد زمان رو به روی ماست !
تاریخ ، حرف کهنه و این عشق حرف نو !

تو حرف تازه ای و غزل می زند ورق -
- تقویم را و تا ابدیت ، جلو جلو -

هر صفحه را به بوسه تو مُهر می کند ...
خیام ، مست عطر دهانت ، تلو تلو -

... می آید و دوباره رصد می کند ... تو را !
شک می کند ... دوباره رصد می ... دوباره... دو -

نه ! ...صد هزار باره ! ....یقین می کند ! ... و بعد :
تاریخ نو : 1/ 1/ یکسال بعد تو !!

 

 

 

درست روی همین مصرع نخست برقص !
تو ریتم این غزلی ، پس بیا درست برقص !

هزار نامه سرخ از لبان خود بفرست (1)
بیا و پشت به صندوق زرد پست برقص !

ورق بزن ، ادبیات غرب و شرق تویی
نگاه حافظ و گوته به ساق توست ! برقص !

تو شور کردی عشقی ، شراب شیرازی
و روح سبز تو همزاد روح موست ...برقص !

به جستجوی زمانی که می رود از دست (2)
به پا به پایی هر واژه پروست برقص !

به دف بکوب و بچرخان شلال گیسو را
و تا سه تار تنش را ز غم نشست، برقص !

در این زمانه بیگانه وار طاعونی (3)
ببین که خواهش حتی خود کاموست : برقص !

تو شانس آخر این نسلهای نومیدی
نشستن تو شکست امید نوست ...برقص !...

*
بفهم ! کل جهان توی این غزل گیجند !
حواسشان به تو و گامهای توست ، به رقص !

(1) از پس فراقی طولانی / آنگاه که می بوسمت / احساس می کنم که نامه ای شتابزده را / به صندوق پست سرخی افکنده ام (نزار قبانی )
(2) به جستجوی زمان از دست رفته از مارسل پروست
(3) بیگانه و طاعون دو اثر از آلبر کامو

اشعار و توضیحات:جناب آقای سیامک بهرام پرور

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 0:53 توسط میترا| |

 

بازهم اردیبهشت و هیجدهمین روزش...روز تولدم را برخلاف انتظار بسیاری دوست دارم...

 

اين گونه بر دوراهي تقدير من نايست
اين طور زل نزن به من اي چشمهاي بيست!
اين آشناي گم‌شده در عمق چشمهات
اين حس نابلد كه مرا پير كرده كيست؟
داري دل مرا به كجا مي‌بري عزيز!
باور كن اين ستارة تاريك مدتي است
دارد به چشمهاي تو ايمان مي‌آورد
باور كن اين غريبه تو را عاشقانه زيست
با دستهاي خود كفنم مي‌كني، ولي
اين عشق... اين ارادت... [اين منصفانه نيست]
دارم به روي دوش تو تشييع مي‌شوم
من مانده‌ام كه اين همه آدم براي چيست
من سوختم، هميشه همين طور بوده است
هي، گرگ بي‌ملاحظه! بازي حساب نيست

 

 شاعر:جناب آقای جواد کلیدری

 

 

 

گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد
هرچه کردم ـ هر چه ـ آه انگار آرامم نکرد

روستا از چشمِ من افتاد، دیگر مثلِ قبل
گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد

بی‌تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد
دردِ دل با سایه‌ی دیوار آرامم نکرد

خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد
خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد

سوختم آن‌گونه در تب، آه از مادر بپرس
دستمالِ تب‌بُر نم‌دار آرامم نکرد

ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد


 

زنده یاد نجمه زارع

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 23:17 توسط میترا| |

بی خیال حرفایی که تو دلم جا مونده/ بی خیال قلبی که اینهمه تنها مونده ...

 

موی تو را رسول خدا شانه می کند

عطرش میان خانه مان خانه می کند

 

می دانی آن نگاه زلال این صدای گرم

این خانه را چگونه پریخانه می کند؟!

 

این چادر سفید زمان نماز صبح

یاس مرا شبیه به پروانه می کند!

 

حس می کنم گرفته دلت گرچه ساکتی

دنیا چه با تو ای گل ریحانه می کند

 

بانو نگو که "خسته شدم،وقت رفتن است"

فکرش مرا به جان تو دیوانه می کند

=

 

فکری به حال خستگی ما نمی کنی

وقتی که قصد رفتن ازین خانه می کنی؟!

*

یاد از تو و کبودی آن شانه می کنم

می میرم آه و موی تو را شانه می کنم

 

تا عطر تو همیشه بماند درین اطاق

در را به روی هیچ کسی وا نمی کنم!

 

باید تو را به منزل امنی رساند عزیز

فکری به حال دفن غریبانه می کنم!

*

کو آن صدف که لایق دردانه من است؟

ابریشمی که در خور پروانه من است؟!

 شاعر:سركارخانم نغمه مستشارنظامي

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 17:55 توسط میترا| |

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

عاشق نمی شوی که بینی چه می کشم

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 23:2 توسط میترا| |


با اينکه اعتقاد به ساعت نداشتم

يک شب که مثل مرگ حقيقت نداشتم  i

چشمم به دست و ساعتتان بود، اگر چه که

من به نگاه هاي بد، عادت نداشتم!

 انگار در تماس دل و چشم و ساعتت

تعريفي از زبانِ خجالت نداشتم

دستم به نبض ساعت تو ... « زود تر بزن !»

دستم به نبض دستِ تو ... « جرأت نداشتم »

خانم! چقدر مانده به دستانـَ...( نَه)، ساعتت ؟

تا لمس لحظه هاي تو فرصت نداشتم

             ?

من باز مثل عقربه ها خواب ديده بود

"من" مرده بود و قدرت حرکت نداشتم

بعد از تو با خطوط زمان قهر کرده ام

درياي گيج بودم و وسعت نداشتم

بعد از تو بي مهارترين «گريه» ها شدم

اصلاً به « مردِ گُنده» شباهت نداشتم

روزي هزار بار به خود گفته ام که کاش

کاري به کار ساعت دستت نداشتم

باور کن اتفاق نبود، «عاشق ات شدم»

"من" را ببخش! قصدِ جسارت نداشتم!

 

شاعر:جناب آقای محمد مبلغ الاسلام

 

 

 

 


بانو! چقدر ساده، چه گيرا نگاهتان

مي چرخد آسمان و زمين دور ماهتان


گيسويتان شبيه من و روز و حال من

مي آيد اين چه خوب به چشم سياهتان


سرباز، دل ندارد و بي بي خجالتي ست

لطفا سفارشي بشود پيش شاهتان


دستان من به دست شما ، اين گناه نيست

اما نترس، پاي دل من گناهتان


يكبار – اشتباه- " عزيزم" صدا زديد

عمريست دلخوشم به همين اشتباهتان

 

شاعر:جناب آقای سيد مهدي موسوي

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 23:52 توسط میترا| |

 

دوباره حضرت سقا هوای دریا کرد

درون مشک خودش یک قبیله دل جا کرد

دلش پر از غم و آتش ولی از ابروهاش

 برای دلخوشی کودکان گره وا کرد

سوار اسب سفیدش شد و به دریا رفت

سکینه با نگرانی فقط تماشا کرد

که حیدرانه عمویش چطور می جنگید

که د رمیانه ی میدان چگونه غوغا کرد

رسید بر لب ساحل و جذر و مد شد آب

صدای آب عوض شد به یاد طفل رباب

همین که چشم عمو بر نگاه آب افتاد

نشست بر لب آب و به او تذکر داد

اگر بمیری از این شرم بهتر است ای آب

که  موج میزنی و تشنه مانده طفل رباب

هزار شط فرات از نگاه او تر شد

شبیه مشک خودش روی ماه او تر شد

وزيد مثل نسیمی به سمت نخلستان

شبیه باد بهاری و نم نم باران

کلاغ های زیادی به آسمان رفتند

چه تیر هاکه پریدند و از کمان رفتند

هلال شد به روی اسب و مشک در بر داشت

و تیر بر بدنش داشت گل می کاشت

که تیر تشنه رسیداز کمان یک نامرد

و راه را به دل نرم مشک پیدا کرد

 

همین که دشت ز خون مشک تر می شد

فضای کرب و بلاهم مدینه تر می شد

و بوی یاس کنار شریعه می پیچید

نگاه آخر سقا مدینه را می دید

که تیر آمد و در شرم چشم او جان داد

به قتل عاشق دلخسته عشق فرمان داد

عمود آمد و این قصه را دگرگون کرد

خسوف شد همه جارا شفق پر از خون کرد

 

شاعر:جناب آقای محسن موسایی

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 22:17 توسط میترا| |

 

دوقطعه ابر که فصل نگاهشان باران

دو چشمه عاشق رفتن دو رود سرگردان

دو تا نسیم بهشتی پر از لطافت عرش

که می وزند در اطراف عرش الرحمان

دوتا درخت بهشتی دوشاخه ی زیتون

دو گل اگر که ببویی بنفشه و  ریحان

دوتا فرشته که هرکس اگر ببیندشان

به شک بیوفتد از اینکه خداست یا انسان

دوسبز پوش بهاری دویا کریم خدا

دومجتبای مدینه دو سفره ی احسان

دو ابروان کمانی در آسمان خدا

که اخم و شادیشان یا عذاب یا غفران

دو آسمان بلا که اگر اراده کنند

به یک نگاه کنند کوفه را ویران

دوکوه سرخ احد در مدینه ی زینب

دو ایستاده ترینی که نامشان ایمان

دوتا مسافر راهی به گر یه ی یعقوب

دوتا عزیز مدینه دو یوسف کنعان

دوتا مسیح پسرهای مریم زهرا

دوتا عصا به دو دستان زینب عمران

دوتا صدف که اگر واکنند لب گویند

دو دُر زینبی اند و دو لولو مرجان

دوتا عقاب حنایی دوتا پرنده ترین

که می کنند در اطراف خیمه ها طیران

دوتا علی به دو ذوالفقار می جنگند

یکی به نام علی و یکی امام زمان

دو بچه شیر حجازی به غرش عباس

دوتا یلی که می آیند در دل میدان

یکی نگاه به یثرب نمود ونعره کشید

که آی قوم سقیفه قبیله ی شیطان !

دودست بسته ی حیدر دوباره باز شده

به انتقام دو سیلی که خورده مادرمان

اگر که مرد نبردید پیش ما آیید

چهل مبارز و یک زن کجاست غیرتتان !

هنوز در وسط کوچه مادر افتاده

هنوز فضه به دیوار تکیه اش داده

دوباره باد وزید و مدینه پیدا شد

دوباره زینب ما در مدینه زهرا شد

نوادگان علی در مدینه غریدند

و گرد خاک عجیبی دوباره بر پا شد

مغیره را که به سیلی زدند- داد زدند

که حال نوبت آن مرد بی سرو پا شد

دوتا علی بدو شمشیر نصفه اش کردند

که پشت کفر به دست دوتا علی تا شد

دوباره خیمه ی زینب به هلهله آمد

و باز شهر مدینه تبسمش وا شد

دوباره باد وزید به کربلا برگشت

زمان دوباره گذشت و به ابتدا برگشت

به عطر زینبی شان آسمان معطر شد

که وقت پر زدن این دوتا کبوتر شد

دوباره باد سیاهی به کربلا پیچید

و طفل زینب اسیر تمام لشکر شد

در ابتدا دوعلی را زهم جدا کردند

که چشم کوفه از این پست فطرتی تر شد

به سنگ و تیر و کمان و به نیزه و شمشیر

خبر دهید گل زینب آه پرپر شد

یکی برای تسلای خاطر مادر

به قتلگاه نشست و ذبیح مادر شد

یکی شبیه به قاسم قدش کشیده شدو

یکی به ضربه ی شمشیر مثل اکبر شد

یکی کنار برادر خمید  مثل حسین

وداغدار تن بی سر برادر شد

یکی به مادر  خود گفت خوب شد حالا

که پیش فاطمه شرمندگیت کمتر شد

 

شاعر:جناب آقای رحمان نوازنی

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 23:3 توسط میترا| |

 mitramoosavi - mitramoosavi