تبليغاتX
Designer : Ali Rahimi Web Theme : Www.ParsTheme.com Theme Name : Yadegari Theme System : BlogFa, PersianBlog Theme Kind : Classic Theme Sort : Free Theme Tag : Blog, Personal, Yadegari, --> ...يك دو قدم دورترك
...يك دو قدم دورترك

شعر،ادبیات


آه-سایشگاه


زیبایی ها و حقایق نهفته در اشعار جناب آقای بهرامیان مسحور کننده است.....نمیتوانم ببینم و با بی تفاوتی از کنار آنها عبور کنم.ببیندش:


          می پرسم از اندوه نایابی که او را برد

        از هاله ی نه توی مهتابی که او را برد

        این بیت ، بند دوم یک آه-سایشگاه

        او مثل ماهی های تنگابی که او را برد

        می پرسمش از دور، ازدیروز، از دریا

        از موج خیز سرد سیلابی که او را برد

        اول نگاهم می کند-گفتم، روانی نیست

        می گوید از شبهای شادابی که او را برد:

        من را ...سوار یک سمند بی پلاک آمد

        داماد...من ای کاش....سهرابی که او را برد
        چیزی نمی فهمم از این بی سطر نامفهوم

        او خود ولی می گوید از خوابی که او را برد:

        سهراب نام دوست....بیچاره لیلا هم

        من...بین ما روزی شکرآبی ...که او را برد

        هی رفتم و هی آمدم بی کودکیها....ها

        افتاده بودم در همان تابی که اورا برد

        دختر فراری ها برایش پارک آوردند

        لیلا نبود آن بید لرزابی که او را برد

        یک هشت شنبه ...ساعت فردا...پری روزا

        با من قرار مانتویی آبی که اورا برد

        از آستانه تا خود دروازه خندیدیم

        هی گفت از هر در سخن بابی که او را برد

        این آخرین دیدار ما....مرفین اگر...بی او

        می پیچدم در خلسه ی خوابی که او را برد

        مثل پسین سالمندی های یکشنبه

        افتاده بودم گوشه ی قابی که او را برد

        زنهای فامیل آمدند از بوق بوق شهر

        دیدم عروس و تور و قلابی که او را برد

        زنها به رسم ماه بر آتش.... سپندیدم

        هی سوختم بی رسم و آدابی که او را برد

        دف می خورد حالا تمام شهر بی طنبور

        کل می خورم بی زخم مضرابی که اورا برد

        ***

        من راوی این قصه ام ،از متن می آیم

        می گفتم از مردی و سیلابی که او را برد

        از آه-سایشگاه او تا خانه ی لیلا

        می تابدم مهتاب بی تابی که او را برد

        او خود منم/ من اویم و آیینه می داند

        آهی که او را سوخت ،گردابی که او را برد

        من خواب می دیدم همان خوابی که او را دید

        من خواب می بردم همان خوابی که او را برد

        من...را... سوار یک ...سمند بی پلاک ...آمد

        من... عاشقش بودم ...نه سهرابی که او را برد


*شاعر:جناب آقای دکتر محمد حسین بهرامیان



پنجشنبه پنجم آذر 1388  توسط میترا  |

 

صحن غزل

تقديم به ساحت مقدس ثامن الحجج

 

 
نيمي‌م در محاصره‌ي ديوار، نيمي‌م در محاصره‌ي باد است
جسمم در انتظار فروپاشي‌ست، روحم براي تجزيه آماده است


سلول‌هاي مرده‌ي قلبم را آويز مي‌كنم به ضريح عشق
حتي اگر شفا ندهي آن را، ديگر به چشم‌هاي تو دل داده است!


هي بندبند گرد خودم بستم تا هي گره گره بگشايي چون
آن آهويي كه زير ضمان توست، از بندهاي خويشتن آزاد است


حالا كه خوانده‌اي به جنون عشق، لحن جسور حنجره من را
در صحن چشم‌هاي غزل ريزت روحم در آستانه‌ي فرياد است

 
هر چند پرگرفته‌ترين هستم، اما شبيه خيل كبوترهات
قلبم اسير پنجره فولادي‌ست؛ يعني بر آستان تو افتاده است

 

شاعر:سرکار خانم مهدیه ورزنده *

 

اين روزها كه از قلم افتاده شاعري
آقا! برات نامه فرستاده شاعري
شاعر نه، نامه هم نه، كه هر دو حكايتي‌ست
پر ناله، پرگلايه؛ و يا نه شكايتي‌ست
اعصاب خرد از اينكه چرا بيست و هفت سال
از من گذشته و تو هنوز اين همه محال ...
وقتي كسي هنوز شما را نديده است
يعني كه رنجهاي جهان را كشيده است
***
خود را معرفي كنم آخر نگفته‌ام
من بيست و هفت ساله‌ي مشهد نرفته‌ام
من بيست و هفت سال شما را نديده‌ام
اما چقدر نقشه براتان كشيده‌ام
نقشه كشيده‌ام كه بيايم كنارتان
بنشينم التماس كنم بر مزارتان
نقشه كشيده‌ام كه دلم را صدا كنيد
راضي‌ست هر كه رفته، مرا هم رضا كنيد
نقشه كشيدنم دو سه خط مثنوي شده
حقه؟ نه! نه... اگر كلكي معنوي شده،
تقصير كار نيستم اين از جنونم است
عشق شما و دين شما توي خونم است
من قول داده‌ام كه اگر دعوتم كنند
با گنبد و ضريح تو هم صحبتم كنند
خود را كبوترانه پر از آسمان كنم
يك مشت گندم ـ از ته دل ـ نذرتان كنم
اما چه فايده، من از اين شهر دور دست
با هر چه نيست، هر چه ندارم ـ هر آنچه هست ـ
دعوت نمي‌شوم دو سه روزي به ديدنت
تا مثل مانده‌اي برسم به رسيدنت
اينجا تمام ثانيه‌ها خواب رفته‌اند
تقويم‌ها به ديدن مرداب رفته‌اند
اينجا كسي به فكر كسي نيست / سالهاست
من هم كه دائماً دلم ابري‌ست / سالهاست
با فقر دست و پنجه اگر نرم مي‌كنم
سر را ولي به كار خودم گرم مي‌كنم
كاري ندارم آن ور دنيا چه مي‌شود
از كفر و شرك بر سر مردم چه مي‌رود
وقتي هنوز دين شما دين برتر است
بي‌شك برايم اين ور دنيا مهم‌تر است
اين ور اگرچه رابطه محكوم ضابطه است
بين من و شما دو سه خط شعر، رابطه است
در شعر هم كه دارم فرياد مي‌زنم
بي‌حرمتي نباشد اگر داد مي‌زنم!
آخر دلم گرفته مگر از كه كمترم؟
كه هيچ وقت راه به سويت نمي‌برم
كه هيچ وقت قسمت من نيست آمدن
آخر چه صيغه‌اي است، مگر چيست آمدن؟!
اين آمدن كجاي جهان ثبت مي‌شود؟
كه هر چه مي‌روم برسم، باز مي‌رود
در خواب هم نشد كه بيايم سراغ‌تان
حتي گلي نچيده‌ام از خواب باغ‌تان
ديگر صبور نيستم از طاقتي كه نيست
در خود مچاله مانده‌ام از قوتي كه نيست
خوش به سعادت دل شاعر جماعتي
كه مي‌رسند خدمتتان ـ به چه راحتي! ـ
***
قصدم نبود اينكه كسي را خجل كنم
گفتم دلم گرفته، كمي درد دل كنم
جاي جواب نامه اگر شد به اين نشان
آقا كبوتري بفرستيد پيشمان

شاعر:جناب آقای محمدعلی پورشیخ علی

 

 

 

پنجشنبه هفتم آبان 1388  توسط میترا  |

 

مثل یکی كه بود هميشه نبود تر

پس از یک سال این است...

 

 

بر آیه آیه آینه سوگند دیدمش

در هاله ی موقر لبخند دیدمش

 

در من اگرچه چشمه ی این چشم ها نبود

آنروز من قسم به خداوند دیدمش !...

 

افتاد کاسه ی شله زرد از دو دست من

زن ها همه به همهمه گفتند دیدمش !

 

صد کوه غصه روی دو تا شانه ام شکست

قد هزار مرد تنومند دیدمش ...

 

با دیدنش تمامی خود را گریستم

در هق هقی که سکسکه مانند ...

 

....

 دی

 

دَ

مش ...

....

 

این چشم ها لیاقت دیدن نداشتند

در اضطراب و دغدغه هرچند دیدمش !

 

 

آمفی تئاتر ٬ این سالن انتظار شیک 

تیر  ۱۳۷۸  

( تیرِ ِ هزار و سیصد و هفتاد و هشت – تیک )

 

 لب می جوم- نمی رود این عادت از سرم-

از پرتقال خونی نارنجی ماتیک !

 

باید که پرده های سالن ٬ چند لحظه بعد ...

جیغ بلند این تلفن ٬ چند لحظه بعد ...

 

پرده کنار رفته و بازیگر عزیز

سر می خورد کنار ورق های روی میز

 

صحنه نمای روسری سرخ بی بی است

یک بطری شکسته و سرباز و شاه پیک

 

روی تمام دغدغه های عزیزمان

آماده است قل بخورد دلقک کمیک !

 

*

بازی تمام می شود و گریه می کند

مرد هزار چهره ی من پشت این میمیک ...

 

طرح تمام این بروشور ها سر من است

در یک فضای خالی و درد آور گوتیک !

 

سر توی پوستر از ته دل جیغ می زند

آمفی تئاتر با غم من می شود شریک !

 

با یک اشاره جیغ مرا فید می کنی

پشت صدای گنگ و گلو گیر این موزیک ٬

 

...

 

آمفی تئاتر

           بر سر من  می شود خراب !

 

 

 

مثل یکی كه بود هميشه نبود تر

هي مي شود تحمل سيگار دود تر

 

پل مي زند پرنده ي معصوم پلك هام

تا اصفهان چشم تو زاينده رود تر

 

مي خواهمت به خود بكشم ، حل كني مرا

هر لحظه مي شود دل مرداب ، گودتر*!

 

پروانه تر بيا كه بگيرم تو را و بعد ...

بر تار هاي خود بتنم عنكبوت تر* !!!

 

پررنگ تر، از آينه امشب مرا بخواب !

از پلک های خسته ی من هم كبودتر ...

 

مرد چاهار شانه ي مردم ! كدام زن

مي خواهدت زنانه تر از من ، حسود تر ؟!

 

عريان تر از هميشه نشستم به پاي عشق

آماده ام كه بشكني ام هرچه زودتر ..

 

*شاعر: آوردن دو  قافیه ی معیوب ، آگاهانه می باشد.**

شاعر:سرکارخانمالناز سرخانلو

پنجشنبه دوم مهر 1388  توسط میترا  |

 

...تمام هستي ما عشق را سجود آمد

!پدر را که به خاک سپردیم بر بلندای قامت غم تکیه کردم

!هنوز هم دست نوازشگرش حمایتم می کند

 

قرار بود از اول که ياورت باشم

به گاه يکه شدن هات در برت باشم

قرار بود ز پهلوي تو بريده شوم

که تا چو آيينه در برابرت باشم

قرار بود صداي ترا شوم پژواک

چو دل براي تو دادند دلبرت باشم

قرار بود که همتا ي همدگر باشيم

قرار بود از اول ، برابرت باشم

چگونه شد که قرار نخست رفت از ياد

قرارِِ ِ تازه بر آمد که کمترت باشم

قرار شد که زحکم تو سر نپيچم من

هميشه حاضر خدمت به محضرت باشم

قرار شد که مرا زيب خانه ات سازي

و من شبانه ترين شعر ِ بستر ت باشم


کجاست قول و قراري که در ازل آمد

که همصداي تو باشم که هم سرت باشم

کجاست قول و قراري که ما لباس هميم

کجاست باور ِ من تا که باورت باشم

قرار بود مگر من هميشه جامه صفت

بريده بر تن تو زيب پيکرت با شم

قرار بود مگر نام من شود تعويض

و با زبوني از آن پس سيه سرت باشم؟

من آنم آن که تورا ميوه رهايي داد

و ريشه هاي تورا با تو آشنايي داد

بچيد سرخ ترين سيب را زباغ خدا

نشان عشق شد و رفت تا سراغ خدا

و سر ِ عشق که در لاي بوته ها گم بود؛

امانتي که خدا گفت خاص مردم بود ؛

به دست ِ نازک من کشف شد ، به دست آمد

پرنده بود و به چشم ِ منش نشست آمد

نگه به چشم من و تو از آن فرود آمد

تمام هستي ما عشق را سجود آمد

صدا شديم و زما کوه استواري يافت

خبر شديم و ز ما واژه بيقراري يافت

به جستجوي خدا گونگي خويش شديم

ولي تو بيهده رفتي و ما پريش شديم

ز عشق بود صداي که ياورت باشم

اگر ز عشق دلت هست دلبرت باشم


گره گره شده اين رشته از ازل تا حا ل

به قول ِ ابن فلان و به قال ِ قاله و قال

عجين غلغله هاي تنيده در هم شد

قرار اول ما بيش شد گهي کم شد

نديد هيچ کسي راز آفرينش را

ميان ديده خود امتياز ِ بينش را

و زن به ديده تو چون خطاي خلقت شد

و خرده گيري تو بر خداي عادت شد

خداي من که ز عشق آفريده است مرا

پرستشش چو کنم عشق ديده است مرا

مرا فزون فرشته بيافريد ز عشق

ميان خدمت و طاعت خطي کشيد زعشق

خداي عشق خداي تمام زيبايي

خداي ناجي تو از هجوم تنهايي

خداي عشق کجا سهو يا خطا دارد

خداي ذهن تو صد عيب هر کجا دارد

قرار او همه از عشق بود و ياري بود

ولي قرار تو پيوند زور و زاري بود

قرار مرد مدارانه ات خدايي نيست

و در قرار تو پيمان همصدايي نيست


مگر نگفت از اول، خليفه اش بايد

که جانشيني او را در ين زمين شايد؟

نخورده ايم فريب درخت و شيطان را

که از زمين خودش ساخت هر دوي مان را

ز عشق بود که او اين جهان و عالم ساخت

و مشت ِ خاک ِ زمين را گرفت و آدم ساخت

که در زمين وسيعش دو رهگذر باشيم

ميا ن جاده عشقش دو همسفر باشيم

بيا دوباره به آغاز خويش بر گرديم

و در خليفه شدن يار همدگر گرديم

شاعر:سرکارخانم حمیرا نکهت دستگیرزاده*

باپوزش از دوستان عزیزم برای عدم کیفیت تصویر خاطرنشان می شوم که این تصویر با دوربین تلفن همراه گرفته شده است


پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388  توسط میترا  |

 

دوباره باز به سینه ام نشست بغض ندیدنت نبودنت

دوباره شبانگاه نقاب از رخ شبرخ خویش برداشت و چه ساده  باز

خشم روز را

!ساده انگاشت

دوباره شعر شور شعور احساس تبی از راه دور

...!نزدیک شد

دوباره سرزد به دلم هوای بودنت

...دوباره باز به سینه ام نشست بغض ندیدنت  نبودنت

 

دل را تمنای وصال یار کردن

هرکوششی را بهراوبیدارکردن

درکوچه ی بی خویشتن سکنی گزیدن

این راه شیرین را بسی هموارکردن

اورا به صدرسینه ام سینا نمودن

خودرا ز خود در بی خودی انکار کردن

ازهررگی صدمعرفت بیرون جهیدن

درعشق بازی خویش را ایثار کردن

اوهم به روی چشم من راحت نشستن

دل غرقه دراندیشه ی آزار کردن

دربندگی دربند او خود را نمودن

من ظاهر و من بطن را اظهار کردن

ازبی خیالی خیل خوابم را شکستن

او هم به تیماری مرا بیمار کردن

آخر به قربانش کنم این جان شیرین

در لذتی بی وصف خود بر دار کردن

 

 

پنجشنبه چهارم تیر 1388  توسط میترا  |

 

آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان

نامدگان و رفتگان ازدو کرانه ی زمان

سوی تو می دوند هان ای تو همیشه درمیان

درچمن تو می چردآهوی دشت آسمان

گرد سر تو می پرد باز سپید کهکشان

هرچه به گرد خویشتن می نگرم درین چمن

آینه ی ضمیر من جز تو نمی دهد نشان

ای گل بوستانسرا از پس پرده ها در آ

بوی تو می کشد مرا وقت سحر به بوستان

ای که نهان نشسته ای باغ درون هسته ای

هسته فرو شکسته ای کاین همه باغ شد روان

مست نیاز من شدی پرده ی ناز پس زدی

ازدل خود برآمدی : آمدن تو شد جهان

آه که می زند برون از سر و سینه موج خون

من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان

پیش وجودت ازعدم زنده و مرده را چه غم؟

کز نفس تو دم به دم می شنویم بوی جان

پیش تو جامه در برم نعره زند که بر درم

آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان 

 

 

پیش رخ تو ای صنم! کعبه سجود می کند

در طلب تو آسمان جامه کبود می کند

حسن ملایک و بشر جلوه نداشت این قدر

عکس تو می زند در او :حسن نمود می کند

ناز نشسته با طرب چهره به چهره لب به لب

گوشه ی چشم مست تو گفت و شنود می کند

ای تو فروغ کوکبم تیره مخواه چون شبم

دل به هوای آتشت این همه دود می کند

در دل بینوای من عشق تو چنگ می زند

شوق به اوج می رسد صبر فرود می کند

آن که به بحر می دهد صبر نشستن ابد

شوق سیاحت و سفر همره رود می کند

دل به غمی فروختم پایه و مایه سوختم

شاد زیان خریده ای کاین همه سود می کند

عطر دهد به سوختن نغمه زند به ساختن

وه که دل یگانه ام کار دو عود می کند

مطرب عشق او به هر پرده که دست می برد

پرده سرای سایه را پر ز سرود می کند

 

(اشعار از: هوشنگ ابتهاج  (ه.الف.سایه

 ************************************************

                                انالله و انا الیه راجعون

 

شنیدم كه چون قوى زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجى
رود گوشه اى دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
كه خود در میان غزل ها بمیرد
گروهى بر آنند كاین مرغ شیدا
كجا عاشقى كرد،آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
كه از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نكته گیرم كه باور نكردم
ندیدم كه قویى به صحرا بمیرد
چو روزى ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریاى من بودى آغوش وا كن
كه می خواهد این قوى زیبا بمیرد

متاسفانه باخبر شدم در کمال ناباوری مادر مهربان وعزیز دوست گرامی جناب آقای اکالیبتوس چشم از این دنیا ی فانی بسته و به لقای حق ودیارباقی شتافته اند.من به نوبه ی خود این اندوه جانگداز را به ایشان تسلیت عرض کرده و برای آن مرحومه علو درجات و برای بازماندگان صبر آرزومندم.

 

 

پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388  توسط میترا  |

 

آزرده ام از شهر که حق را زده بر دار...

انکار مکن طلعت پیشانی خود را

پنهان مکن ای پیر مسلمانی خود را

من از تو به ایمان تو مومن ترم ای مرد

کوتاه مکن سجده ی طولانی خود را

 

بگذار که با زلف تو خلوت کنم ای پیر

باید به یکی گفت پریشانی خود را

بگذار که بیرون بکشم با مدد تو

از چاه هوس یوسف زندانی خود را

 

آزرده ام از شهر که حق را زده بر دار

بردار سه تار من و بارانی خود را

بردار دلت را که خداخانه درین خوان

از خنجر و خون ساخته مهمانی خود را

 

جمعی شده سرگرم به دلسردی اغیار

جمعی شده مشغول ثناخوانی خود را

آن جمع به تفریق مزین شده، با وی

تقسیم مکن عالم عرفانی خود را

 

نادانی شان ضامن ناندانی شان است

پس حفظ کند وجهه ی نادانی خود را

آن جمع ـچونان باد که بر گردن شمشادـ

بر دوش تو انداخته ارزانی خود را

 

هشدار! که این باد مصمم شده ای گل

بار تو کند بی سر و سامانی خود را

بزمی ست که عزم همگان جزم به رزم است

نظمی ست که خود خواسته ویرانی خود را

 

حق است که در الفیه ی خویش بماند

آن قوم که آزار دهد مانی خود را

ای ابر! تو را خاک سترون به هدر داد

...بر دشت فرو ریز فراوانی خود را

 شاعر:جناب آقاي عليرضا بديع*

 

یوسف مصر را بگو سکه به نام خود مزن

هر پسری عزیز شد یاد پدر نمی کند

روانشاد مهدی سهیلی*

نیست گله ز یوسف و یادنکردن از پدر

مصلحت است گر که او یاد پدر نمی کند

حضرت یوسف نبی جز به اراده ی خدا

راه نپویدو دمی فکر خطر نمی کند

جناب آقای سیدجمال الدین صدر*

پنجشنبه بیستم فروردین 1388  توسط میترا  |

 

 





من هم یک انسان میان میلیاردها انسان از گذشته های دور تا آینده


hejrann_mm@yahoo.com

 

 

آه-سایشگاه
صحن غزل
مثل یکی كه بود هميشه نبود تر
...تمام هستي ما عشق را سجود آمد
دوباره باز به سینه ام نشست بغض ندیدنت نبودنت
آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان
آزرده ام از شهر که حق را زده بر دار...
باران...لبم...ترانه.....دلم تنگ است
نماز خیالی
پلک بر هم می زنم انگار عاشوراست باز

 

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387

 

 

شعروزندگی
تنهايي من
الا ای عشق لبیک
سجاده اي پر ازياس
كرشمه هاي قلم
انتظار فرج
من الغریب الی الحبیب
شاعركناردفترش افتاد از نفس
گـــ ســـ ل
عشق عليه السلام
شعرهای خیس
دلتنگی های مادرانه
فرصت بودن
پاییز زیبا
تراوش اندیشه
تنهایی آه من
باغ باران (اشعارجناب آقاي رضا پارسی پور دامغانی)
مسترخالي بند
دعبل خزايي
ادبیات وشعر ...وبلاگ استاد بزرگوار جناب دكتر روشن فومني
نگاه تازه
شعرهایی ازجناب آقاي علی شیر عرب پور و حکایت لیشتر
مشق عشق
يادداشت هاي ناتمام
سرزمين كوچكم/آقاي روح الله احمدي
تنفس صبح
عكس آماتوري
اشعارجناب آقاي دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی
آشناي ديرين
تاسحرگه حشر
×××ایران کوچک×××
استاذنا
•●۩ ۞ حرف های رکیک ۞ ۩ • •
به نام نامي سكوت
احساسات ناب
حديث ناتمام
ترنم عشق(ارمیا)
شعر و دلتنگی های من.....
قالب وبلاگ

 

گناه من چیست؟
موسسه محک

 

RSS 2.0

Designed By ParsTheme


خطاطي نستعليق آنلاين